اشعار فریدون مشیری [گلچینی از بهترین ها]

گلچین اشعار فریدون مشیری را آماده کرده ایم و امیدواریم که این مجموعه شعر مورد پسند شما قرار بگرد. فریدون مشیری یکی از شاعران فرهیخته و به نام ایرانی است که در سال ۱۳۰۵ متولد شد و در سن ۷۴ سالگی دار فانی را وداع گفت.

فریدون مشیری شاعر و روزنامه نگار موفقی بود که هنوز که سالها از مرگ ایشان می گذرد اشعارش دست به دست و ذهن به ذهن در میان عموم گردیده و ماندگار شده است. این مطلب از سایت روزانه گلچینی از زیباترین اشعار فریدون مشیری را برایتان گردآوری نموده است.

اشعار فریدون مشیری

“من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت”

***

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

 الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

 بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

 بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

اشعار زیبا و کوتاه فریدون مشیری

آخر اي دوست نخواهي پرسيد
که دل از دوري رويت چه کشيد
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
کي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد

***

درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین!

مقاله پیشنهادی: شعر سهراب سپهری

***

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس

زابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

***

شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!

غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . .

***

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی

***

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

و آنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟…

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

گنجینه بهترین شعرهای فریدون مشیری

کاش می دیدم چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر….

من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد،

رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر!

اهتزاز ابديت را مي بينم!!

بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست!

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست!

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟!

مقاله پیشنهادی: کپشن مفهومی

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

 

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

***

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

“آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود”

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

“گفتگو از مرگ انسانیت است”

***

کسي باور نخواهد کرد
اما من به چشم خويش مي بينم
که مردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد
نه بيمار است
نه بردار است
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
کسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده کز طاق و رواقش خشت مي بارد
فرو مي ريزد از هم
در سکوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي که دارد ياد ؟
کسي ايا نشان از آن تواند داد ؟
نمي دانم
که اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند کسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را
صداي خشک سر بر خاک سودن هاي بالش را
کسي باور نخواهد کرد

***

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست

بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند

من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن

من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام

***

پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را

می دانم و صفای دلاویز دشت را

اما ، من این میان

پرواز لحظه ها را

افسوس می خورم

پرواز این پرنده بی بازگشت را

***

شعرهای فریدون مشیری

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن‌چنان محو که یک دم مژه برهم نزنی

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه برهم‌زدنی

***

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

عشقِ تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

آن بختِ گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دستِ من و آغوشِ تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یادِ تو گر هیچکسم هست
حاشا که بجز عشقِ تو گر هیچکسم بود

سیمای مسیحائی اندوهِ تو ای عشق
در غربتِ این مهلکه فریاد رَسَم بود

لب بسته و پَر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بَسَم بود

***

يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقي جست
که قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند

***

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

اشعار عاشقانه فریدون مشیری

گاهی میانِ خلوتِ جمع،

یا در انزوای خویش،

موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!

وز شوقِ این محال،

که دستم به دستِ توست،

من جای راه رفتن پرواز می‌کنم …!

***

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو، ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماهِ رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه مادر داشتن !

***

دیدمت ، آهسته پرسیدمت
خواندمت ، بر ره گل افشاندمت

آمدی بر بام جان پر زدی
همچو نور بر دیده بنشاندمت

بردمت تا کهکشانهای عشق
پر کشان تا بی نشانهای عشق

گفتمت افتاده در پای عشق
زندگی رویای زیبای عشق

می روی چون بوی گل از برم
رفتنت کی می شود باورم

بوده ای چون تاج گل بر سرم
تا ابد یاد تو را می برم

بردمت تا کهکشانهای عشق
پر کشان تا بی نشانهای عشق

گفتمت افتاده در پای عشق
زندگی رویای زیبای عشق

***

روزهایی که بی تو می گذرد

گرچه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو باز میکشد فریاد

در کنار تو می گذشت ایکاش

***

من سکوت خویش را گم کرده‌ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم ازتو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ وبار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

توکجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

***

من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟
قلب من و چشم تو می گوید به من : آری

***

من نمیگویم درین عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی

پاک، روشن

مثل باران

مثل مروارید باش

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند:

 

این سان که ذره‌های دل بی‌قرار من

سر در کمند عشق تو‌

جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

روزی غبار ما را آشفته پوی باد؛

در دوردست دشتی از دیده‌ها نهان

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

یا پای جویباری

چون اشک ما روان

پهلوی یکدیگر بنشاند!

ما را به یکدیگر برساند!

***

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

اینازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

***

اي همه مردم ، در اين جهان به چه کاريد ؟
عمر گران‌مايه را چگونه گذاريد ؟
هرچه به عالم بود اگر به‌کف آريد
هيچ نداريد اگر که عشق نداريد
واي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد

***

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی‌ است.

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

 

دوبیتی های فریدون مشیری

 

تـو را مـن، سم شیرین خوانم اي عشق!

 

**********

 

می خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تـو بسم بود

 

**********

 

مـن همین یک نفس از جرعه‌ جانم باقیست

آخرین جرعه‌ این جام تهی را تـو بنوش

 

**********

 

خوش بحال غنچه‌ هاي نیمه‌ باز

خوش بحال دختر میخک کـه می‌ خندد بـه ناز

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

تـو کیستی کـه مـن اینگونه بی تـو بی تابم؟!

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

 

**********

 

میدانی؟

بـه شوق نور در ظلمت قدم بردار

بـه این غم هاي جان اذيت،

دل مسپار

 

**********

 

مـن امشب تا سحر

خوابم نخواهد برد

همه ی اندیشه ام

اندیشه فرداست

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

تـو کـه امروز نگاهت بـه نگاهی نگران اسـت

باش فردا، کـه دلت با دگران اسـت

 

**********

 

مرا آن دل

کـه بر دریا زنم نیست

 

**********

 

زندگی

گرمی دل‌هاي بـه هم پیوسته‌ست

تا در آن دوست نباشد،

همه ی درها بسته‌ست

 

**********

 

بگذار سر بـه سینه مـن تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست

غم کجاست

 


 

اشعار کوتاه فریدون مشیری

چون آتش و خون، سرخ بر آمد خورشید

شرمنده شد از خون جوانان رشید

چون لاله، فرو شکست و پژمرد، کـه دید

از هر قطره، هزار خورشید دمید

 

**********

 

معنای زنده بودن مـن، با تـو بودن اسـت.

نزدیک، دور

سیر، گرسنه

رها، اسیر

دلتنگ، شاد

آن لحظه اي کـه بی‌ تـو سر آید مرا مباد

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

تویی تویی بـه خدا

عشق و آرزوی منی

بـه سینه تا نفسی هست بی‌قرار توام!

تویی تویی بـه خدا

جان و عمر و هستی مـن

بیا کـه جان بـه لب این جا در انتظار توام

 

**********

 

دیدار تـو گر صبح ابد هم دهدم دست

مـن سرخوشم از لذت این چشم بـه راهی

اي عشق، تـو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی، هرچه تـو گویی‌ و تـو خواهی

 

**********

 

تـو آسمان آبی آرام و روشنی

مـن چون کبوتری کـه پرم در هوای تـو

یک شب ستاره‌هاي تـو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم بـه پای تـو

 

**********

 

آغوش باز کردم

ودر بر گرفتمش،

با خرمنی شکوفه تر روبرو شدم

او محو عشق مـن شد

و مـن محو او شدم

 

**********

 

چو آفتاب برآید،

زِ در درآید روز.

دوباره روشنی ایزدی شود پیروز

بـه لطف نور،سرآید زمان تاریکی

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

دل از سنگ باید کـه از درد عشق

ننالد خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

کـه جز غم دراین چنگ موزیک نیست

 

**********

 

گفته بودی کـه چرا محو تماشای منی

آن‌ چنان محو کـه یک دم مژه برهم نزنی

مژه برهم نزنم تا کـه ز دستم نرود

ناز چشم تـو بـه قدر مژه برهم‌زدنی

 

**********

 

بنشین

مــرو

کـه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف

عشــق و

سکـوت و

نـگاه نیست

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

مـن سکوت خویش را گم کرده‌ام

لاجرم دراین هیاهو گم شدم

مـن کـه خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

 

**********

 

بـه تـو می‌ اندیشم

اي سراپا همه ی خوبی

تک وتنها بـه تـو می‌ اندیشم

هـمه وقت

همـه جا

مـن بـه هرحال کـه باشم بـه تـو می‌اندیشم

تـو بدان این را

تنها تـو بدان

تـو بیا

تـو بمان با مـن، تنها تـو بمان

 

 

اشعار بلند فریدون مشیری

بر ماسه ها نوشتم:

دریای هستی مـن

از عشق توست سرشار

این رابه یاد بسپار!

بر ماسه ها نوشتی:

اي همزبان دیرین،

این آرزوی پاکی ست،

اما بـه باد بسپار!

خیزاب تیزبالی ناز و نیاز مارا

می شست و پاک میکرد

بر باد رفتنی را

میبرد، خاک می‌کرد!

دریا، ترانه خوان مست

سر بر کرانه میزد

و آن آتش نهفته

در مـا زبانه می زد

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

دوستت دارم را

مـن دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ مـن اسـت.

دامنی پر کن از این گل کـه دهی هدیه بـه خلق

کـه بری خانه دشمن

کـه فشانی بر دوست،

راز خوشیختی هرکس بـه پراکندن اوست

در دل مردم عالم بـه خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تـو هم اي خوب مـن ! این نکته بـه تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه ی وقت

نه بـه یک بار و بـه ده بار، کـه صد بار بگو

«دوستم داری» را از مـن بسیار بپرس

دوستت دارم رابا مـن بسیار بگو

 

شعر فریدون مشیری درباره دوست

آخر اي دوست نخواهی پرسید

کـه دل از دوری رویت چـه کشید

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده هاي تـو بـه دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه ی عهد فراموشت شد

چشم مـن روشن روی تـو سپید

جان بـه لب آمده در ظلمت غم

کی بـه دادم رسی اي صبح امید

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد فریدون مشکن

کـه خدا بر تـو نخواهد بخشید

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

دل مـن دیر زمانی‌ست کـه می‌پندارد

دوستی نیز گلی اسـت

مثل نیلوفر و یاس،

ساقه تُرد ظریفی دارد

بی‌گمان سنگ دل اسـت

آن کـه روا می‌دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد

 

 

اشعار عاشقانه فریدون مشیری

بگذار سر بـه سینۀ مـن تا کـه بشنوی

موزیک اشتیاق دلی درد مند را

شاید کـه بیش از این نپسندی بکار عشق

اذيت این رمیدۀ سر در کمند را

بگذار سر بـه سینۀ مـن تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تـو از آشیان جداست

دلتنگم، آن چنان کـه اگر بینمت بـه کام

خواهم کـه جاودانه بنالم بـه دامنت

شاید کـه جاودانه بمانی کنار مـن

اي نازنین کـه هیچ وفا نیست با منت

تـو آسمان آبی آرامو روشنی

مـن چون کبوتری کـه پرم در هوای تـو

یک شب ستاره هاي تـو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم بـه پای تـو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمۀ شراب

بیمار خنده هاي توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

بهترین اشعار فریدون مشیری (شعرهای کوتاه، بلند و دوبیتی)

اگر ماه بودم بـه هرجا کـه بودم

سراغ تـو را از خدا میگرفتم

وگر سنگ بودم بـه هر جا کـه بودی

سر رهگذار تـو جا می‌گرفتم

اگر ماه بودی بـه صد ناز شاید

شبی بر لب بام مـن می نشستی

وگر سنگ بودی بـه هرجا کـه بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی

 

**********

 

شبها کـه سکوتست و سکوتست و سیاهی

آوای تـو می خواندم از لایتناهی

آوای تـو می آردم از شوق بـه پرواز

شبها کـه سکوتست و سکوتست و سیاهی

امواج نوای تـو بـه مـن می رسد از دور

دریایی و مـن تشنه مهر تـو چو ماهی

وین شعله کـه با هر نفسم می جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

**************

من سکوت خویش را گم کرده‌ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم ازتو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ وبار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

توکجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

**************

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب وب ‌های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب


	گلچینی از زیباترین اشعار فریدون مشیری | وب

اشعار نو فریدون مشیری

 

جام تهی

همه می‌پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می‌برد این گونه به ژرفای خیال

چیست که در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می‌نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی‌اندیشم!

به تو می‌اندیشم!

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می‌اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل‌ها تو بخند

تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!


	گلچینی از زیباترین اشعار فریدون مشیری | وب

 

شعر کوچه فریدون مشیری

 

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

درباره‌ی ایران

حتما ببینید

شعر سهراب سپهری

شعر سهراب سپهری [گلچین بهترین اشعار]

گلچین زیباترین و بهترین اشعار نو سهراب سپهری در مورد عشق و دوست داشتن، زندگی، دوست و رفیق و زیبایی های طبیعت و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *